تبليغاتX
باز باران...

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Jul 2009ساعت 23:32  توسط بابک  | 

 

 

امروز رای می دهم.

امروز به میر حسین موسوی رای می دهم.به میر حسین رای میدهم.

 با داغی در سینه و بغضی در گلو رای میدهم.و امیدوارم مردم این مملکت اینبار سرخورده نشوند.

 

به میر حسین رای میدهم به خاطر این که اهل جنوب ام .به خاطر تمام خاطرات کودکی ام که در روزگار جنگ گذشت.هنوز هم به خاطرم می آید در روزگار بمباران ها که از داغ از دست دادن عزیزترین هایمان پبراهن سیاه از تنمان به در نمی رفت، آن مرد خوش سیما که هر شب در صفحه تلوزیون ما دست هایش را روی هم می گذاشت و بالای میز می نشست و پشت سرش نقشه ایران بود، تنها مایه امید و  آرامش و قوت قلب مردم بود.

پدر همیشه می گفت "انسان" شریفی است. آن مرد همین میر حسین بود.

آن روزگار گذشته ، اما برای امروز شاید بیشتر از حد کفایت باشد اگر بگویم :

به میر حسین رای میدهم که هنرمند است و هنر شناس.

به میر حسین رای میدهم که دست اش با رنگ و نقش آشناست

به میر حسین رای میدهم که شعر را می فهمد

به میر حسین رای میدهم که با وقار است و با متانت

به میر حسین رای میدهم تا به  همگان بیاموزد که  " ادب مرد به از دولت اوست"

به میر حسین رای میدهم که این ملت تمام آمال و آرزوهایشان را در دستان سبزش جستجو میکنند.

اما نه ،

من به میر حسین موسوی رای می دهم به خاطر خودم و دلم

 به میر حسین رای میدهم تا  آن همه علاقه و اشتیاق و وطن دوستی و سبزینه گی بیش از این   جایش را به نفرت و پریشانی و سرخورده گی  و سیاهی ندهد 

به خاطر اینکه وقتی پاسپورتم را جایی نشان میدهم خجالت نکشم و تا بناگوش قرمز نشوم.

به خاطر اینکه وقتی سی ان ان را تماشا می کنم آن قیافه کریه را نبینم و آن حرفهای احماقانه را نشنوم و فردایش  میان دوستانم سرافکنده نباشم.

به میر حسین رای میدهم به خاطر دوستان ام که در ایران هستند. دوستانم که همه توان و  جوانیشان را صرف کار و کوشش و تحصیل کردند ، مردانه پا به میدان نهادند ،سرمایه هایشان را در بانک ها احتکار نکردند و تمام دلخوشی شان صرف کار و تولید و آفرینش شد ، با علاقه کار کردند و کار آفریدند ، اما آن همه تلاششان به خاطر بی کفایتی ها و تنگ نظری های آن مردک به باد فنا رفت و از دلخوشی ها به جز خسته گی و دلزدگی نماند.

به میر حسین رای میدهم تا امید را در دل این مردم زنده کند.

شاید باز هم بارانی بر این خاک خسته کویری بارید

شاید دوباره سبز شدیم.

 

+ نوشته شده در  Fri 12 Jun 2009ساعت 10:15  توسط بابک  | 

این فیلم جدیدی نیست اما دیدنش رو به همه توصیه میکنم.

+ نوشته شده در  Sun 14 Dec 2008ساعت 18:3  توسط بابک  | 

 

Trust in the lord with all your heart,
and lean not on your understanding;

in all your ways acknowledge him
and he shall make your paths straight.

 

+ نوشته شده در  Sun 7 Dec 2008ساعت 11:12  توسط بابک  | 

شعر ناب عطار و صدای بلورین سالار عقیلی تا به کجا که نمی برد مرا

به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

+ نوشته شده در  Mon 1 Dec 2008ساعت 13:32  توسط بابک  |